arashna1270 9 آذر 1399 زبان انگلیس

رمان انگلیسی بلند

NOVEL P

Mahatma Gandhi once said, “Each night, when I go to sleep, I die. And the next morning, when I wake up, I am reborn.”

Gandhi isn’t the first one to compare sleep to death. Sleep provides such a precious break from our busy minds that it’s often compared to death and awakening in the morning to a rebirth. Of course, our mind isn’t always quiet during sleep. We are dreaming during 20% of the time we are sleeping. This dreaming stage is also called REM or Rapid Eye Movement. During REM our minds are very active, but our bodies are resting. At least, that’s true for most people.

Mike Birbiglia has a sleep problem, called REM Behavior Disorder. For most people, the neurotransmitter dopamine is released during sleep. Neurotransmitters have many functions, but one thing dopamine does is paralyze the body during sleep. This keeps the sleeper from moving during their dreams. For people like Mike Birbiglia, things work a little differently.

For 7 years, Mike had a recurring dream of a flying jackal monster. During one of these dreams, he jumped onto his bed in the middle of the night while he was still asleep. He was completely freaking out. He yelled to his girlfriend that there was a monster floating over their bed. He never studied karate, but for some weird reason he was in a karate stance ready to do battle. Abby told him there wasn’t any monster in the room. “Go back to sleep,” she said.

Another night, Mike dreamed that he was in the Olympics. He had just won a vacuum cleaning contest. For some strange reason, vacuum cleaning was a sport, but the dream got even stranger. In his dream the ground began to shake, and he woke up to find himself on top of a bookshelf in his living room. He fell off the shelf and landed on some electronics, which broke into pieces. As he sat in the middle of his living room floor, surrounded by broken electronics, he wondered what happened. Abby woke him the next morning with the same question, “What happened?” Mike’s friends and family all told him to go to a doctor, but he told them he was too busy. Big mistake. A few years later, Mike was in Washington staying at a motel. He fell asleep watching the news. It was something about war, which seems to have infiltrated his dreams. He dreamed that he was in a room full of soldiers. There was a missile heading towards them. The soldiers told Mike that the missile was targeting him. Looking for a way to escape, he decided to jump out the window.

This didn’t just happen in his dream. He actually decided to jump out of his actual motel room window. The scary thing was the window was closed and his room was on the second floor. He compares himself to the Incredible Hulk. If you don’t know the Incredible Hulk from movies, TV, and comic books, he’s a man that turns into a super strong monster when he becomes angry. Like the Incredible Hulk, he threw himself through the glass window. The glass broke and he flew through the air landing on the street.

Just like the Hulk, he felt no pain as he hit the ground, stood up, and began to run. As he began to wake from his dream, he was running down the street, bloody, in his underwear. Mike went to the hospital and received 30 stitches to his arms and legs. The doctors were amazed and told him he should be dead.

After his Incredible Hulk adventure, Mike decided it was finally time to see a doctor. He now takes medicine and sleeps in a sleeping bag zipped up to his neck. He also wears mittens to stop him from opening the sleeping bag when he dreams

راه رفتن در خواب

مهاتما گاندی می گفت: «هر شب، وقتی به خواب میروم، می میرم. صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار می شوم، دوباره به دنیا می آیم. »

گاندی اولین کسی نیست که خواب را به مرگ تشبیه کرده است. از آنجا که خواب امکان این جدایی ارزشمند از ذهن پرمشغله را فراهم می کند، به مرگ و بیداری صبح روز پس از آن، به تولد دوباره تشبیه شده است. البته ذهن ما همیشه در طول خواب آرام نیست. ما 20 درصد از زمان خواب را خواب می بینیم. این مرحله ی خواب دیدن REM یا حرکت سریع چشم نامیده می شود. در طی REM ذهن ما بسیار فعال است، اما بدنمان در حال استراحت است. حداقل این در مورد اکثر مردم صدق می کند.

مایک بیربیگلیا به نوعی مشکل خواب به نام اختلال رفتاری REM مبتلا است. در اکثر افراد ناقل عصبی دوپامین در طول خواب آزاد می شود. ناقل های عصبی نقش های بسیاری دارند، اما یکی از کارهایی که دوپامین انجام می دهد بی حرکت کردن بدن در طول خواب است. این موجب پیشگیری از حرکت فرد در طول خواب می شود. در مورد افرادی مانند مایک بیربیگلیا همه چیز کمی فرق دارد.

مایک به مدت 7 سال کابوس تکراری هیولای شغال پرنده را می دید. او در طول یکی از این کابوسها، نیمه شب در حالی که هنوز خواب بود، بر روی تختش پرید. او کاملا از خود بی خود بود. او سر نامزدش فریاد زد که یک هیولا روی بسترشان شناور است. او هیچوقت کاراته یاد نگرفته بود اما به دلیلی عجیب حالت آمادگی برای مبارزه در کاراته را به خود گرفته بود. اَبی به او گفت که هیچ هیولایی در اتاق وجود ندارد. او گفت: «بگیر بخواب.» شبی دیگر مایک خواب دید که در المپیک است. او تازه در یک مسابقه جاروبرقی کشیدن برنده شده بود. به دلیلی عجیب جاروبرقی کشیدن یک ورزش بود، اما خواب او حتی عجیبتر هم شد. در رویایش زمین شروع به لرزیدن کرد و او بیدار شد و خود را در بالای قفسه کتاب در اتاق نشیمن پیدا کرد. او از قفسه روی چند وسیله الکترونیکی سقوط کرد که خرد شدند. همانطور که در وسط اتاق نشیمن لابه لای وسایل الکترونیکی نشسته بود، با خود فکر کرد چه شده است. اَبی صبح روز بعد او را بیدار کرد و همین سوال را پرسید: «چی شد؟» دوستان و خانواده مایک همه به او گفتند نزد دکتر برود، اما او به آنها گفت سرش خیلی شلوغ است. این اشتباه بزرگی بود. چند سال بعد، مایک در واشنگتن در یک مُتل اقامت داشت. در حال تماشای اخبار خوابش برده بود. خبر چیزی در مورد جنگ بود که به نظر می رسید در رویاهای او نفوذ کرده بود. او خواب دید در اتاقی پر از سرباز است. موشکی به سمت آنها می آمد. سربازان به مایک گفتند که موشک او را هدف قرار داده است. او در پی یافتن راه فرار تصمیم گرفت از پنجره بیرون بپرد.

این فقط در رویای او رخ نداد. او در حقیقت تصمیم گرفته بود از پنجره واقعی مُتل بیرون بپرد. مسئله ترسناک این بود که پنجره بسته بود و اتاق او در طبقه دوم بود. او خود را با هالک افسانه ای مقایسه می کند. اگر هالک افسانه ای را در فیلم ها، تلویزیون و کتاب های کمیک نمی شناسید، [باید بگویم که]او مردی است که وقتی عصبانی می شود به هیولایی فوق العاده قوی تبدیل می شود. او نیز مانند هالک افسانه ای خود را از میان پنجره شیشه ای به بیرون پرتاب کرد. شیشه شکست خورد و او در هوا پرید و در خیابان فرود آمد.

lomg

وقتی به زمین برخورد کرد درست مانند هالک احساس درد نداشت، بلند شد و شروع به دویدن کرد. همانطور که داشت از خواب بیدار می شد، با لباس زیر، خون آلوده در حال دویدن در خیابان بود. مایک به بیمارستان رفت و بازوها و پاهایش 30 بخیه خورد. پزشکان شگفت زده شده بودند و می گفتند که ممکن بود بمیرد.

مایک پس از این ماجراهای هالک افسانه ای به این نتیجه رسید که بالاخره وقت رفتن نزد دکتر شده است. حالا او دارو مصرف می کند و در کیسه خوابی می خوابد که زیپش را تا گردن بالا می کشید. او همچنین دست های خود را با دستکش می پوشاند تا نتواند در خواب کیسه خواب را باز کند.

The butterfly & the cocoon

A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of

the butterfly to get out of that small crack of cocoon

Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying

The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came

out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled

The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to

protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the

ground for the rest of her life, for she could never fly

The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle

for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable

her to fly afterward

Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to

live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not

fly

پروانه و پیله کرم ابریشم

شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظاهر شد.مردی ساعتها به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد.

پروانه دست از تلاش برداشت.به نظرمی رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد.

او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند.با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد….

اما بدنش کوچک و بالهایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود و انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بالهایش را باز کند.اما اینطور نشد.

در حقیقت پروانه مجبور بود بقیه عمرش را روی زمین بخزد و نمی توانست پرواز کند.

مرد مهربان پی نبرده بود که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود اورده.

به اینصورت که مایع خاصی از بدنش ترشح میشود و او را قادر به پرواز میسازد.

بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام بدهیم.اگر خدا اسودگی را بدون سختی برای ما مهیا کرده بود در اینصورت فلج شده و نمیتوانستیم نیرومند باشیم و  پرواز کنیم.

( ۲ )

The purpose of life

A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse

and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has

covered

Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as

much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as

possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area

as possible

Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying
.
Then he asked himself, “Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am

dying and I only need a very small area to bury myself

The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard everyday to make

more money, to gain power and recognition. We neglect our health , time with our family and to

appreciate the surrounding beauty and the hobbies we love

One day when we look back , we will realize that we don’t really need that much, but then we

cannot turn back time for what we have missed

Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about

work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life

Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want

to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always

let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose

of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which kind of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul

هدف زندگی

سالها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت:مقدار سرزمینهایی که بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید.همانطور که انتظار میرفت سوارکار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سر زمینها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع به تاختن کرد.

با شلاق زدن به اسبش با اخرین سرعت می تاخت و می تاخت.حتی وقتی گرسنه و خسته بود از توقف نمی ایستاد چون میخواست تا جایی که امکان داشت سرزمینهای بیشتری را طی کند.وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید.خسته بود و داشت می مرد.از خودش پرسید: چرا خودم را مجبور

کردم که سخت تلاش کنم و این مقدار زمین را بدست بیاورم؟ در حالی که در حال مردن هستم و یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.

داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است.برای بدست اوردن ثروت…قدرت و شهرت سخت تلاش میکنیم و از سلامتی و  زمانی که باید برای خانواده صرف کرد غفلت میکنیم تا با زیباها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم.

وقتی به گذشته نگاه میکنیم متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمیتوان اب رفته را به جوب بازگرداند.

زندگی تنها بدست اوردن قدرت و پول و شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست…بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیباییها و لذتهای زندگی بهره مند شد و استفاده کرد.زندگی تعادلی است بین کار و تفریح…خانواده و اوقات شخصی.بایستی تصمیم بگیری چطور زندگیت را متعادل

کنی.اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چطور میتوانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه ونیت باشد.شادی معنا و هدف زندگی است.هدف اصلی وجود انسان.اما شادی معناهای متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب میکنید؟چه نوع شادی روح بلند

پروازتان را ارضا خواهد کرد؟

( ۳ )

How good we are

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits. The

store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, “Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, “I already have someone to cut my lawn.” “Lady, I will cut your lawn for

half the price of the person who cuts your lawn now.” replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn. The little boy found more perseverance and

offered, “Lady, I’ll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida.” Again the woman answered in the negative. With a smile on his face, the little boy

replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said, “Son… I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job.” The little boy replied, “No thanks, I

was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to

 چقدر شایسته ایم؟

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تادستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن

چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.” پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که اومی گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که ازکار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم

برایتان جارو میکنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهرخواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی راگذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه

روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم” پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این

خانوم کار می کنه”.

( ۴ )

Gifts for Mother

Four brothers left home for college, and they became successful doctors and lawyers and prospered. Some years later, they chatted after having dinner together. They discussed the gifts that they were able to give to

their elderly mother, who lived far away in another city

The first said, “I had a big house built for Mama. The second said, “I had a hundred thousand dollar theater built in the house. The third said, “I had my Mercedes dealer deliver her an SL600 with a chauffeur. The fourth

said, “Listen to this. You know how Mama loved reading the Bible and you know she can’t read it anymore because she can’t see very well. I met this monk who told me about a parrot that can recite the entire Bible. It

took 20 monks 12 years to teach him. I had to pledge them $100,000 a year for 20 years to the church, but it was worth it. Mama just has to name the chapter and verse and the parrot will recite it.” The other brothers

were impressed

After the holidays Mama sent out her Thank You notes. She wrote: Dear Milton, the house you built is so huge. I live in only one room, but I have to clean the whole house. Thanks anyway

Dear Mike, you gave me an expensive theater with Dolby sound, it could hold 50 people, but all my friends are dead, I’ve lost my hearing and I’m nearly blind. I’ll never use it. But thank you for the gesture just the same

Dear Marvin, I am too old to travel. I stay home, I have my groceries delivered, so I never use the Mercedes … and the driver you hired is a big jerk. But the thought was good

Thanks. Dearest Melvin, you were the only son to have the good sense to give a little thought to your gift. The chicken was delicious. Thank you

هدایایی برای مادر

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس رو دوست داره، و میدونین که نمی تونه هیچ چیزی رو خوب بخونه چون جشماش نمیتونه خوب ببینه . شماها میدونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی

بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و

طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمییز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. راننده ای که کرایه کردی یه احمق واقعیه. اما فکرت خوب بود ممنونم

ملوین عزیزترینم، تو تنها پسری بودی که درک داشتی که کمی فکر بابت هدیه ات بکنی. جوجه خوشمزه بود. ممنونم.

 ( ۵ )

Englishslang

The man whispered, “God, speak to me” and a meadowlark sang .But, the man did not hear. So the man yelled, “God, speak to me” and the thunder rolled across the sky .But, the man did not listen. The man looked

around and said, “God let me see you.” And a star shone brightly .But the man did not see. And, the man shouted, “God show me a miracle.” And, a life was born .But, the man did not notice. So, the man cried out in

despair, “Touch me God, and let me know you are here.” Whereupon, God reached down and touched the man .But, the man brushed the butterfly away … and walked on

Translate

مردی گفت: خدایا با من حرف بزن.و پرنده ای شروع به آواز خواندن کرد ولی مرد متوجه نشد،مرد فریاد زد خدایا بامن حرف بزن و رعد وبرقی در آسمان به صدا در آمد ولی مرد نفهمید. مرد به اطراف نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار ببینمت و ستاره ای پرسو درخشید. مرد متوجه نشد . سپس مرد فریاد زد خدایا

به من معجزه ای نشان بده وزندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.مرد با ناامیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن، و بگذار بدانم که اینجایی. در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد ولی مرد پروانه را با دستانش از خود دور کرد و رفت.

منبع:^_~:AR@SHNA1270